تبليغاتX
بیرجند کارتون - گزارش حضور در نمایشگاه کاریکاتور و ورک شاپ مشهد
چهارشنبه 1387/03/01 ساعت

پنجشنبه 26/2/87 :

...صبح روز پنج شنبه 26 اردیبهشت به حوزۀ هنری مشهد رفتم. بچه ها همه مشغول کار بودند. یکی کارها را به دیوار نمایشگاه آویزان می کرد، یکی تایپ می کرد ،یکی تلفنی مهمان دعوت می کرد و خبر نمایشگاه و ورک شاپ را می داد و محسن اسدی از همه سراسیمه تر بود و هی می گفت : انگار یک مطلب بزرگ را فراموش کردم و دست بر پیشانی می کشید . می گفت : دیشب اصلا خوب نخوابیدم . پکر بود. آستینها رو بالا زدم و شروع به کمک کردن کردم . اتیکتهای مربوط به قابها را برش زدم و تعدادی راهم به همراه مجید داودی نصب کردیم. پوستر نمایشگاه را به در و دیوار زدیم و... شماره مبایلهای دوستان کاریکاتوریست را تایپ می کردم تا از طریق ارسال  پیام کوتاه از موضوع مطلّع شوند و خلاصه تا جایی که در توانم بود کمک کردم...

 

نماهایی از حیاط حوزۀ هنری مشهد

 

محسن اسدی که سراسیمه برای هماهنگی کارها تلاش می کرد

مجید ادیبی

من در حال نصب پوستر نمایشگاه

 

مجید ادیبی که به پیش واز بهرام عظیمی رفته بود خبر داد که تا چند لحظه دیگر با بهرام عظیمی می آید تا وی از وضعیت نمایشگاه و محل برگذاری ورک شاپ دیدن کند.

چند دقیقه ای بعد بهرام عظیمی وارد نگارخانۀ اشراق شد و از آمفی تئاتر این نگارخانه هم بازدید کرد تا مطمئن شود بعد از ظهر برای بر پایی ورک شاپ مشکلی نخواهد بود. بازدیدش که تمام شد به سمت هتل حرکت کرد تا برای ساعت چهار بعد از ظهر که افتتاح نمایشگاه و بعد هم شروع اوّلین جلسه از ورک شاپ بود نفسی تازه کرده و آماده باشد.

من هم نیم ساعت بعد از بهرام عظیمی از حوزۀ هنری خارج شدم تا بعد از خوردن نهار و چرت کوتاهی به آنجا باز گردم.

ساعت چهار و ربع بود که وارد نگارخانه شدم .جمعیت زیادی در نمایشگاه موج می زد.

وارد آمفی تئاتر شدم . به دو طرف آن چشم دوختم تا آشنایی را پیدا کنم. مجید ادیبی اوّلین صندلی از اوّلین ردیف سمت راست نشسته بود چند برگ کاغذ دستش بود که برنامۀ همایش را شامل می شد.

 

برنامۀ همایش

 

مجید تا چند دقیقۀ دیگر باید روی سن می رفت ، خوش آمد می گفت و همایش را رهبری می کرد...

بعد از صحبتهای ابتدایی مجید و خوش آمد گویی وی قرآن تلاوت شد و با سرود ملی وطنمان همایش آغاز گردید.

ابتدای امر آقای رفاهی رئیس حوزۀ هنری مشهد به صحبت پرداخت . از کاریکاتوریست های خراسانی و الخصوص مشهدی گفت و قدر و منزلتشان در جامعۀ کاریکاتور ایران. از رویکرد مهّمشان برای توجّه ویژه به هنر کاریکاتور و هنرــ صنعت انیمیشن.

آقای رفاهی در حال سخنرانی

 

بعد از صحبتهای ایشان آقای زره ساز معاون فرهنگی حوزۀ هنری مشهد هم به صحبت پرداخت.

سپس مجید ادیبی بیوگرافی بهرام عظیمی را به اطّلاع جمع رسانده و از وی دعوت کرد تا پشت میز پرسش و پاسخ وی حاضر شود.

بهرام عظیمی متولّد 1345...،فارغ التحصیل رشتۀ صنایع دستی...، مدرس در.....

بعد بهرام عظیمی روی سن آمد و پشت میز کنفرانس در کنار مجید ادیبی نشست تا بعد از احوال پرسی جوابگوی سوالات باشد.

مجید ادیبی و بهرام عظیمی

 

مجید ادیبی سوالات مختلفی را مطرح کرد که عظیمی با آن شیوۀ خاصّ صحبت کردنش به آنها پاسخ می داد و نکات جالبی را در اختیار جمع می گذاشت . از خاطراتش می گفت و با تیکه های جالبی که می انداخت جوّ یکنواخت همایش را می شکست.

بعد از اتمام سوالات آقای ادیبی یکی از کارهای جدید بهرام عظیمی به نام "سحر نزدیک است" پخش شد . کار خوبی بود و با بقیۀ آثارش فرق داشت و خلاصه حرف های زیادی برای گفتن داشت. کاراکترهای کار شده در این اثر با جزئیات تمام به نمایش در آمده بودند و خبری از حال و هوای سیا ساکتی و دوستان نبود. شخصیت پردازی عالی شده بود و نور پردازی کار، فضای غم بار جامعه و فساد حاکم بر آن را نشان می داد...

 

بعد از اتمام پخش "سحر نزدیک است" که حدود 15 یا بیست دقیقه بود از تعدادی از دوستان مشهدی تقدیر شد.

محسن اسدی ، مجید ادیبی،محمود آزادنیا و خانم شوقی تقدیر شدگان این بخش بودند.

 جمعیّت برای بازدید از نمایشگاه و پذیرایی وارد سالن شدند.

 

                                                                           اثرم که در در نمایشگاه بود

 

10 دقیقه بعد دوباره در آمفی تئاتر نشستیم تا بخش دوم همایش را طی کنیم. کسانی که سوال خود را روی برگه های کوچکی که از ابتدای همایش توزیع شده بود ،نوشته بودند پاسخ خای خود را می گرفتند.

این پرسش و پاسخ ها هم 15 دقیقه ای به طول انجامید.

                                          من در حال صحبت با آقای زره ساز معاون حوزۀ هنری خراسان رضوی

بعد از این ماجرا سالن دوباره تاریک شد تا بهرام عظیمی روی کارهای کاریکاتورش که روی پرده به نمایش در می آمد، صحبت کند.

بهرام از روی صبر و حوصله و یا به قول خودش "چاخانیستی" ویژه ای که داشت ،در مورد کارهایش توضیح داد.

از سوژه و تکنیک اجرا گرفت تا خاطراتی که از هر کدام از آنها داشت...

بعد از اتمام این بخش تعدادی از انیمیشنهای کوتاه و تبلیغاتی عظیمی به نمایش درآمد تا چاشنی همایش باشد.

پانزده دقیقه ای از ساعت هشت می گذشت که  ورک شاپ به پایان رسید و عظیمی مورد تشویق دوستارانش واقع شد.

روز جععه 27/2/87:

   ساعت 30/8 بود که به سمت نگارخانه اشراق حرکت کردم. می خواستم ماشین بگیرم که دیدم تاکسی 133 منتظر مسافر است. جلو که رفتم دیدم راننده توی ماشینش مشغول مطالعۀ و تمرین زبان انگلیسی است. یک عالمه کارت توی یک جعبه داشت.(از همین جعبه ها که برای تقویت حافظه در بازار هست.) سریع آنها را جمع و جور کرد و مقصدم را پرسید...

آدم جالبی بود ...تا رسیدن به نگارخانه کلی با هم صحبت کردیم...،گفت:" دارم برای پیام نور می خوانم".

نگاهش کردم، برایم جالب بود که آدمی با سنی حدود 35 سال هنوز ارادۀ ادامۀ تحصیل داشته باشد، و به یاد  چارلز داروین افتادم که می گفت: "شرایط سخت برای ادامه حیات موجودات را وادار به تغییر می کند..."

رانند می گفت:" بقیۀ راننده ها مرا مسخره می کنند چون من با آنها بر نمی خورم و اهل شوخی و مزحکه بازیهای الکی نیستم. دوست دارم یا مطالعه کنم و یا درس بخوانم" و می گفت:" من جزو دسته سوم از آن چهار بیتی معروفم که می گه: "...آنکس که نداند و بداند که نداند/ لنگان خرک خویش به منزل برساند"...."

خوشحال بودم که همچین آدمی به پستم خورده بود، چون به نوعی روحیه می گرفتم.

ساعت 9 بود که به نگارخانه رسیدم.

بچه ها در یک جمع خودمانی در سالن نمایشگاه میزها را کنار هم گذاشته ونشسته بودند . بهرام عظیمی هنوز نیامده بود . محسن اسدی وسایل کار را مهیّا می کرد.

...مدادرنگی ،پاستل،اشتین باخ و فابریانو، راپید و مداد و اکرلیک و ...حاضر بود، فقط مرد کار کردن می خواست!

گفتن با موضوع مسابقۀ دائجون کره کار می کنیم(سنت ــ آینده ــ آزاد) .

بهرام آمد. بعد از اینکه بهرام از موضوع کار مطلع شد کمی در مورد روند سوژه یابی و بعد چگونگی اجرا صحبت کرد...

شروع به کار کردیم . بهرام عظیمی در مدت کار کردن از تمام بچه ها سر می زد و توضیح می داد. گاهی اوقات هم نحوۀ اجرای درست را آموزش می داد. گاهی هم تعدادی از بچه ها کارهای انجام شدۀ قبلی خود را به عظیمی نشان می دادند تا از انتقاداتش استفاده کنند.

 

 

 

اسکیس هایی که در این ورک شاپ طراحی کردم.

ورک شاپ خیلی خوبی بود. در فرصتی مغتنم با بهرام در مورد تشابهات در کارتون صحبت کردیم. اینکه چرا این روزها این قدر تشابهات در آثار کارتون به خصوص کارهای هم وطنان ،زیاد شده؟

صحبت های کاریکاتوریست با سابقه ای مثل عظیمی ،حداقل برای من، خیلی سازنده بود.

همراهم زنگ می خورد و احساس می کردم الان جماعتی بر سر سفره نشسته اند و منتظر من و همه هم دارند زیر لب غر و لند می کنند. ساعت نزدیک یک ظهر بود و بهرام عظیمی برای نشست خبری به اتاق مخصوص دعوت شد.

برای من دیگه داشت دیر می شد. از تمامی دوستان خداحافظی کردم. از محسن اسدی و مجید ادیبی و محمود آزادنیا هم خداحافظی مخصوص.

در آخرین لحظات برای خداحافظی سراغ محسن اسدی رفتم... محسن خیلی خسته بود!!!

 

هر چند از طرف محسن اسدی و محمود آزادنیا برای نهار پنج نفرۀ همراه بهرام عظیمی دعوت شدم امّا قیافۀ جماعت منتظر بر سر سفره ــ (که پیشتر گفتم)ــ که یادم می آمد از هر گونه تصمیمی غیر از رفتن عاجز می شدم.

بهرام هنوز در نشست خبری بود و فرصت نشد با او خداحافظی کنم.

ظهر در منزل اقوام سر سفرۀ رنگین نشستیم و شام در جایی دیگر و صبحانه در منزل خودمان ،در شهر خودمان،بیرجند خودمان.

 

نوشته شده توسط محمد کارگر | لینک ثابت | موضوع: